دکتر گلشن؛ نامی به بزرگی مردم لرستان!

دکتر گلشن؛ نامی به بزرگی مردم لرستان!

دکتر گلشن؛ نامی به بزرگی مردم لرستان!

پایگاه خبری زرک ـ شبنم روزبهانی

لرستان مردم شریفی داشته و دارد. پزشکان لرستانی از جمله این مردم هستند که هماره فکر وذکرشان خدمت به همنوعان بوده است.

افسوس آنگاه که در بینمان هستند و می‌توانیم با مهربانی بیشتر قدردان انسانیت‌شان باشیم، در این راه کوتاهی و سهل انگاری می‌کنیم.

و آنگاه که تن به هجرت ناگزیر می‌دهند و از میانمان می‌روند فقدان‌شان را به مویه می‌نشینیم.

از لحظه شنیدن خبر هجرت بی‌رجعت دکتر گلشن همه اش به این موضوع می‌اندیشیدم و نوشتن مطلبی در پاسداشت مقام شریف انسانی و پیشه‌اش. تا آنکه برخوردم به دلنوشته فرزند ایشان برای پدر. مطلبی که آینه تمام قدی است از شخصیت آن عزیز سفر کرده.
با هم این دلنوشته را بخوانیم!

نفس بابا تنگ شده. بابای ادیب و خوش سخنی که برای هر موقعیت شعری حاضر در جواب داشت، بابای حافظ شاهنامه، بابای روزی یک حکایت از گلستان سعدی در تابستان‌های بچگی‌هامون، بابای عاشق شاملو، بابای «برکت از  کومه رفت رستم از شاهنومه رفت»، بابای نقال شاهنامه برای بچه‌های فامیل، بابایی که رستم قصه‌هاش با رخش لُری صحبت می‌کرد و دیو سفیدش به زبون محلی فامیل مادرم، بابای متصدی گرفتن فال حافظ در نوروز و یلدا، بابایی که وقتی فال بد می‌یومد ترک زمین می‌کرد و یک فال نو می‌گرفت، بابای عاشق کتاب، بابای تاریخ مشروطه، بابای اسرار التوحید، بابای «بشنو از نی:، بابای «ناخدای استبداد با خدای آزادی»،  بابای متنفر از بوسهل زوزنی، بابای «احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند»، بابایی که می‌گفت خرید کتاب شامل پول تو جیبی نیست، بابای متجدد، بابای پی سی دویست و هشتاد و شش، بابای ماشین تحریر برقی، بابای پرینتر لیزری، بابای اینترنت گازوئیلی با مدوم روی خط آنالوگ، بابای دی اس ال، بابای کوکای مشهدی، بابای تاخت و تاز با پیکان جوانان زرد پلاک شیراز یازده در خیابانون‌های دهه شصت اصفهان، بابای متنفر از چراغ قرمز، بابایی که راه دورتر بدون چراغ رو ترجیح می‌داد، بابای جوون دل، بابای متنفر از غذای شیرین و به خصوص فسنجون، بابای به رسمیت نشناسی هیچ چیز غیر از کباب کوبیده برای نهار جمعه، بابای خرید پیتزای پنجشنبه شب‌ها برای تمام بچه‌های فامیل، بابای عاشق نوروز، بابای معتقد به ایران فرهنگی بزرگ، بابای عاشق افغانستان و تاجیکستان و کردستان، بابایی که عید سال شصت و شش برنامه سفرمون رو تعطیل کرد و به سفر مرموزی رفت، بابایی که آخر عید با نفس تنگ و سر انگشت‌های سوخته از جبهه برگشت، بابایی که لمس بدن کردهای شیمیایی شده حلبچه بدون لباس ایمنی اون سوختگی انگشت و شنیدن صدای نفس تنگشون اون برنشیت خفیف رو بهش تحمیل کرد، بابایی که به اون دکتری که زیر تابلوی «به اهواز خوش آمدید» در اثر شنیدن اولین صدای بمب از اتوبوس حامل هیات پزشکی پیاده شده بود می‌خندید، بابایی که یک بار در مطبش به مریضی بختیاری از حال رفته تا ورود آمبولانس  تنفس دهن به دهن داد، بابای ساده، بابای پیچیده، بابای حزن و حیرت فلسفی همیشگی، بابای اجتماعی، بابای گوشه گیر، بابای محافظه کار، بابای سنتی، بابای مدرن، بابای جدی، بابای شوخ، بابایی که یک بار که وارد اتاقش شدم دیدم که شلوارش رو پایین کشیده بود و به پشت خودش آمپول می‌زد و  بابایی که در جواب خنده من گفت: کس نخارد پشت من، بابایی که هرگز کتک نزد، بابایی که نه اهل غیبت بود و نه اهل شکایت، بابای سنگ صبور، بابای گریزان از مفهوم مرگ، بابایی که بد به دلش راه نمی‌داد، بابایی که برای عزا لباس سیاه نمی‌پوشید، بابایی که از جاده بغل  قبرستان نمی‌رفت فرودگاه، بابای که هرگز سر خاک کسی نرفت، بابایی که همیشه می‌گفت در قبرستان خضر خرم‌آباد و بغل پدرم خاکم کنید، بابای مخالف با هرگونه تحرک بدنی، بابای بی‌علاقه به ورزش، بابای متنفر از فوتبال، بابایی که محاسباتش دلالت بر این داشت که دو ساعت ورزش در روز طی هفتاد و پنج سال زندگی شش سال زمان می‌بره، بابایی که به این نتیجه رسیده بود حروم کردن شش سال از جوانی برای مصرف در پیری صرف نداره، بابای عرض زندگی و نه زندگی طولانی. 

نفس بابا تنگ شده.
بابای پرغرور و کله شق، بابایی که روزی که بستری شد اعتقاد راسخ داشت نباید بستری بشه، بابایی که سکان درمان کروناش رو خود در دست گرفت و  بابایی که دکترهای بیمارستان خورشید جملگی دانشجوهاش در دانشکده پزشکی اصفهان و مطیع اوامرش بودن، بابایی که خودش رو از آی سی یو مرخص کرد و فرستاد به بخش ولی فرداش دوباره برگشت، بابایی که صبحی که رفت زیر ونتیلاتور بالجد اعتقاد داشت باید مرخص بشه، بابایی که تا به هوش بود زیر بار ونتیلاتور نرفت، بابای  «گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست»،  بابایی که دو هفته زیر ونتیلاتور ما رو به تدریج به رفتنش قانع کرد، بابای خاکستری و ضد قهرمان که نشون داد تنها نباید در داستان‌ها و اساطیر به دنبال قهرمان بود، بابای زاده اسفند بیست و چهار، پرفسور محمد گلشن در تاریخ دوم بهمن نود و نه با رفتنش سقراط وارش آخرین درس زندگی رو به بچه‌ها و دانشجوهاش داد.

انتهای پیام/

 

نویسنده: 
شبنم روزبهانی

دیدگاه‌ها

ا. خدایگان . کوهدشت (تایید نشده)

...

۰۴ بهمن ۱۳۹۹ ۱۸:۰۱
مجید حبیب اللهی (تایید نشده)

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
روحش شاد،یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

۰۵ بهمن ۱۳۹۹ ۱۳:۵۷
ویریا (تایید نشده)

سعدی شاعر پند پرداز ایرانی چه خوب گفته: هنرمند اگر از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است، هنرمند هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.هنر فقط محدود به یک سری کار با ابزار آلات نیست بلکه تجربه و تبحر توام با علاقه است که هم شخص از کار لذت برد و هم به دیگران نفع برساند.پزشکی هم از یک شغل والاتر است و هم خود از سلامت بیمار لذت می برد و هم دیگران خیر سلامتی را از او می بینند.دکتر گلشن نیز که خدایش رحمت کند در گروه پزشکان هنرمند انساندوست بود که مایه افتخار انسانهای اهل هنر است. یادش گرامی باد

۰۵ بهمن ۱۳۹۹ ۱۸:۰۳

پربیننده‌ترین خبرها